تبليغاتX
سرگرمی و تفریح

سرگرمی و تفریح

سرگرمی و تفریح

این دو تا رو نگا تو رو خدا :-) D:

+ نوشته شده در  جمعه 8 مهر1390ساعت 14:55  توسط امیررضا نجاتی  | 

روانشناسی نشستن سر کلاس درس

روانشناسی نشستن سر کلاس درس

.

من خودم که ما قبل آخر بودم همیشه

+ نوشته شده در  جمعه 8 مهر1390ساعت 14:15  توسط امیررضا نجاتی  | 

بچه های ناف تهرون چه کسانی هستند ؟!

بچه ناف تهرون چه کسانی هستند ؟!

بچه ناف تهرون کیه؟
انسان های زیادی وجود دارن که ادعا می کنن بچه ناف تهرونن، ولی هنوز هیچ کس دقیقن نمی دونه ناف تهرون کجاست و این نقطه همچنان نا معلوم مونده. توی این پست قصد دارم با موشکافی دقیق، ناف تهرون رو مشخص کنم و بررسی کنم که چه کسایی واقعن بچه ناف تهرونن!

اگه نقشه ی تهران رو 90 درجه در جهت عقربه های ساعت بچرخونیم و با دقت نگاش کنیم می بینیم که شبیه بدن یه خانم با حجاب می شه که خیلی راحت قابل تشخیصه! اگه نمی تونید تشخیص بدید من برای راحتیتون این کارو کردم که می تونید ببینید:

حالا که متوجه شدید تهران شبیه بدن یه انسانه بهتره بریم سراغ ناف این انسان! همونجور که در تصویرم مشاهده می کنید ناف تهران دقیقا” مشخص شده و اونجا هم جایی نیست جز میدون ولیعصر! و باید گفت که بلاخره تونستیم ناف تهرون رو پیدا کنیم! جایی که هزاران سال بود کشف نشده باقی مونده بود، همون میدون ولیعصره و کسایی که ادعا می کنن بچه ناف تهرونن باید اصلیتشون مال اینجا باشه!

+ نوشته شده در  جمعه 8 مهر1390ساعت 14:9  توسط امیررضا نجاتی  | 

این یعنی چه؟؟!!!

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

نظر شما چیه؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 مرداد1390ساعت 17:18  توسط امیررضا نجاتی  | 

مکر زنان

مکر زنان

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

 
یک روز زن و مردی ماشینشون با هم تصادف بدی می کنه ، بطوری که ماشین هردوشون بشدت

آسیب میبینه ، ولی هردوشون بطرز معجزه آسایی جون سالم بدر می برند ...

وقتی که هر دو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن قراضه شده بیرون اومدند ، خانم رو به طرف

مقابل کرد و گفت : آه چه جالب شما مرد هستید !

ببینید چه به روز ماشینهامون اومده ؟! همه چیز داغون شده ولی ما سالم هستیم ! این باید یک

نشونه از طرف خدا باشه که اینطوری با هم ملاقات کنیم و زندگی مشترکی رو با صلح و صفا

آغاز کنیم ...!

مرد هم با هیجان پاسخ داد : بله کاملا با شما موافقم ، این باید نشونه ای از طرف خدا باشه !

بعد اون زن ادامه داد و گفت : وای خدای من ! اینجا رو ببین یک معجزه دیگه ! ماشین من کاملا

داغون شده ولی این شیشه مشروب سالم مونده ! مطمئنا خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم

بمونه تا ما این تصادف خوش یمن رو جشن بگیریم !

زن مشروب رو به مرد داد و مرد سرش رو به علامت تصدیق تکان داد ، در بطری رو باز کرد

و نصف شیشه رو با ولع سر کشید ! بعد بطری رو برگردوند به زن که او هم بنوشه ...

اما زن در بطری رو بست و شیشه رو با خونسردی برگردوند به مرد !

مرد با تعجب گفت : شما نمی نوشید؟!

و زن در جواب گفت : نه ، فکر می کنم باید منتظر پلیس بشم !!!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 22 مرداد1390ساعت 17:49  توسط امیررضا نجاتی  | 

به نظر شما این بی زبان از خدا چه میخواهد؟؟؟؟؟؟؟؟

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 22 مرداد1390ساعت 17:34  توسط امیررضا نجاتی  | 

عاقبت روش گذاشتن دزدگیر ماشین!!!!!

 

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

 

+ نوشته شده در  شنبه 22 مرداد1390ساعت 17:24  توسط امیررضا نجاتی  | 

مراحل هفت گانه

 

خودم را هفت بار سرزنش کردم:

مرتبه ی نخست..وقتی که سعی کردم از راه دورویی به بزرگی برسم.

مرتبه ی دوم..وقتی در مقابل افلیجان لنگیدم.

مرتبه ی سوم ..وقتی که میان سخت و آسان

آسان را انتخاب کردم.

مرتبه ی چهارم..وقتی که اشتباه کردم و خودم را با اشتباه دیگران دلداری دادم.

مرتبه ی پنجم..وقتی که از ضعف سست شده بودم و سستی خود را به توانمندی تبدیل کردم.

مرتبه ی ششم..وقتی که دنباله های خود را از کثافت های دنیا جمع کردم.

مرتبه ی هفتم.. وقتی که در مقابل خداوند به مناجات و رازو نیاز ایستادم و فکر کردم دعا فضیلتی درخور اوست.

 

+ نوشته شده در  شنبه 22 مرداد1390ساعت 16:52  توسط امیررضا نجاتی  | 

نامه یک دختر به همسر آینده اش ... !!!!!!

نامه یک دختر به همسر آینده اش ... !!!!!!


عزیزم!

می توانی خوشحال باشی، چون من دختر کم توقعی هستم.

اگر می گویم باید تحصیلکرده باشی، فقط به خاطر این است که بتوانی خیال کنی بیشتر از من می فهمی!
اگر می گویم باید خوش قیافه باشی، فقط به خاطر این است که همه با دیدن ما بگویند"داماد سر است!" و تو اعتماد به نفست هی بالاتر برود!

اگر می گویم باید ماشین بزرگ و با تجهیزات کامل داشته باشی، فقط به این خاطر است که وقتی هر سال به مسافرت دور ایران می رویم توی ماشین خودمان بخوابیم و بی خود پول هتل ندهیم!

اگر عروسی آن چنانی می خواهم، فقط به خاطر این است که فرصتی به تو داده باشم تا بتوانی به من نشان بدهی چقدر مرا دوست داری و چقدر منتظر شب عروسیمان بوده ای!

اگر می گویم هرسال برویم یک کشور را ببینیم، فقط به خاطر این است که سالها دلم می خواست جواب این سوال را بدانم که آیا واقعا "به هرکجا که روی آسمان همین رنگ است"؟! اگر تو به من کمک نکنی تا جواب سوالاتم را پیدا کنم، پس چه کسی کمکم کند؟!

اگر از تو توقع دیگری ندارم، به خاطر این است که به تو ثابت کنم چقدر برایم عزیزی!

و بالاخره...

اگر جهیزیه چندانی با خودم نمی آورم، فقط به خاطر این است که به من ثابت شود تو مرا بدون جهیزیه سنگین هم دوست داری و عشقمان فارغ از رنگ و ریای مادیات است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 خرداد1390ساعت 23:38  توسط امیررضا نجاتی  | 

بازی ماز...از اینور برس اونور!...


این یه سرگرمی ساده و در عین حال جالبه ! باید از محل قرمز بری به محل سبز...
اگه تونستی بری...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 خرداد1390ساعت 15:0  توسط امیررضا نجاتی  | 

یه داستان جالب و آموزنده



می گویند، اگر كسی‌ چهل‌روز پشت‌  سر هم‌ جلو در خانه‌اش‌ را آب‌ و جارو كند،
 
حضرت‌ خضر به‌ دیدنش‌ می‌آید و  آرزوهایش‌ را برآورده‌ می‌كند.

سی‌ و نه‌ روز بود كه‌ مرد بیچاره‌ هر روز صبح‌ خیلی‌ زود از خواب‌ بیدار می‌شد و جلو در خانه‌اش‌ را آب‌ می‌پاشید
 
و جارو می‌كرد. او‌ از فقر و تنگدستی‌ رنج‌ می‌كشید. به‌ خودش‌ گفته‌ بود:
 
اگر خضر را ببینم، به‌ او می‌گویم‌ كه‌ دلم‌ می‌خواهد ثروتمند بشوم.
 
مطمئن‌ هستم‌ كه‌ تمام‌ بدبختی‌ها و گرفتاری‌هایم‌ از فقر و بی‌پولی‌ است.


 روز چهلم‌ فرارسید. هنوز هوا تاریك‌ و روشن‌ بود كه‌ مشغول‌ جارو كردن‌ شد.

كمی‌ بعد متوجه‌ شد مقداری‌ خار و خاشاك‌ آن‌ طرف‌تر ریخته‌ شده‌ است. با خودش‌ گفت:
 
با این‌كه‌ آن‌ آشغال‌ها جلو در خانه‌ من‌ نیست، بهتر آنجا را هم‌ تمیز كنم.
 
هرچه‌ باشد امروز روز ملاقات‌ من‌ با حضرت‌ خضر است، نباید جاهای‌ دیگر هم‌ كثیف‌ باشد..

 
مرد بیچاره‌ با این‌ فكر آب‌ و جارو كردن‌ را رها كرد و داخل‌ خانه‌ شد تا بیلی‌ بیاورد و آشغال‌ها را بردارد.
 
وقتی‌ بیل‌ به‌دست‌ برمی‌گشت، همه‌اش‌ به‌ فكر ملاقات‌ با خضر بود با این‌ فكرها مشغول‌ جمع‌ كردن‌ آشغال‌ها شد.

 
 ناگهان‌ صدای‌ پایی‌ شنید. سربلند كرد و دید پیرمردی‌ به‌ او نزدیك‌ می‌شود. پیرمرد جلوتر كه‌ آمد سلام‌ كرد.

مرد جواب‌ سلامش‌ را داد.

پیرمرد پرسید: .صبح‌ به‌ این‌ زودی‌ اینجا چه‌ می‌كنی؟

مرد جواب‌ داد: دارم‌ جلو خانه‌ام‌ را آب‌ و جارو می‌كنم.
 
آخر شنیده‌ام‌ كه‌ اگر كسی‌ چهل‌ روز تمام‌ جلو خانه‌اش‌ را آب‌ و جارو كند، حضرت‌ خضر را می‌بیند..

پیرمرد گفت: حالا برای‌ چی‌ می‌خواهی‌ خضر را ببینی؟

مرد گفت: آرزویی‌ دارم‌ كه‌ می‌خواهم‌ به‌ او بگویم..

پیرمرد گفت: چه‌ آرزویی‌ داری؟ فكر كن‌ من‌ خضر هستم، آرزویت‌ را به‌ من‌ بگو..

مرد نگاهی‌ به‌ پیرمرد انداخت‌ و گفت: برو پدرجان! برو مزاحم‌ كارم‌ نشو..

پیرمرد اصرار گرد: حالا فكر كن‌ كه‌ من‌ خضر باشم. هر آرزویی‌ داری‌ بگو..

مرد گفت: تو كه‌ خضر نیستی. خضر می‌تواند هر كاری‌ را كه‌ از او بخواهی‌ انجام‌ بدهد..

پیرمرد گفت: گفتم‌ كه، فكر كن‌ من‌ خضر باشم‌ هر كاری‌ را كه‌ می‌خواهی‌ به‌ من‌ بگو شاید بتوانم‌ برایت‌ انجام‌ بدهم..

مرد كه‌ حال‌ و حوصله‌ی‌ جروبحث‌ كردن‌ نداشت، رو به‌ پیرمرد كرد و گفت:
 
اگر تو راست‌ می‌گویی‌ و حضرت‌ خضر هستی، این‌ بیلم‌ را پارو كن‌ ببینم..

پیرمرد نگاهی‌ به‌ آسمان‌ كرد. چیزی‌ زیرلب‌ خواند و بعد نگاهی‌ به‌ بیل‌ مرد بیچاره‌ انداخت.
 
 در یك‌ چشم‌ به‌هم‌ زدن‌ بیل‌ مرد بیچاره‌ پارو شد.
 
 مرد كه‌ به‌ بیل‌ پارو شده‌اش‌ خیره‌ شده‌ بود، تازه‌ فهمید كه‌ پیرمرد رهگذر حضرت‌ خضر بوده‌ است.
 
چند لحظه‌ای‌ كه‌ گذشت‌ سر برداشت‌ تا با خضر سلام‌ و احوالپرسی‌ كند و آرزوی‌ اصلی‌اش‌ را به‌ او بگوید، اما از او خبری‌ نبود.

مرد بیچاره‌ فهمید كه‌ زحماتش‌ هدر رفته‌ است.
 
به‌ پارو نگاه‌ كرد و دید كه‌ جز در فصل‌ زمستان‌ به‌درد نمی‌خورد در حالی‌ كه‌ از بیلش‌ در تمام‌ فصل‌ها می‌توانست‌ استفاده‌ كند.

 

از آن‌ به ‌بعد به‌ آدم‌ ساده‌ لوحی‌ كه‌ برای‌ رسیدن‌ به‌ هدفی‌ تلاش‌ كند،
 
اما در آخرین‌ لحظه‌ به‌ دلیل‌ نادانی‌ و سادگی‌ موفقیت‌ و موقعیتش‌ را از دست‌ بدهد،
 
می‌گویند بیلش‌ را پارو كرده‌ است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 خرداد1390ساعت 14:37  توسط امیررضا نجاتی  | 

معلم و دختر کوچولو



           دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد.

           معلم گفت: از نظر فیزیکى غیرممکن است که نهنگ بتواند یک آدم را ببلعد،

            زیرا با وجود این که پستاندار عظیم‌الجثه‌اى است، امّا حلق بسیار کوچکى دارد.

           دختر کوچک پرسید: پس چه طور حضرت یونس به وسیله یک نهنگ بلعیده شد؟

             معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. این از نظر فیزیکى   غیرممکن است.

       دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت یونس مى‌پرسم.

       معلم گفت: اگر حضرت یونس به جهنم رفته بود چى؟

       دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسید

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 خرداد1390ساعت 14:26  توسط امیررضا نجاتی  | 

سنجاب های دوست داشتنی

  



+ نوشته شده در  سه شنبه 10 خرداد1390ساعت 21:37  توسط امیررضا نجاتی  | 

اینم چند تا خونه ی عجیب و غریب!!!

 خانه اوهام، اسپانیا


خانه پیچ خورده، پرتغال


 خانه سنگی، پرتغال

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 خرداد1390ساعت 11:18  توسط امیررضا نجاتی  |